اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1860

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

در افزونى . پس گفت : مرد را هرگز خير نرسد مگر كه همواره در كاستى از شناخت ايشان باشد . ابو بكر اصفهانى گفت : سه بار براى ديدن ابو يزيد از اصفهان بيرون شدم و بار نخست دو ماه نزد او ماندم ؛ و بار دوم شش ماه . او هر شب سى تن را مهمان مىكرد ، كمتر يا بيشتر ؛ و با ايشان نمىخورد . او را خانه‌اى بود كه در آن خلوت مىكرد و نماز خفتن مىخواند و عيساى خادم مؤذن او بود . او بيمار بود ، ( بيمار شد ) . و ابو يزيد براى نماز خود اذان گفت ، و پيش از آنكه اذان به پايان برد ، بىهوش گرديد ، و چون به هوش آمد به او گفته شد : اى ابو يزيد ، در ميان اذان بىهوش گشتى . گفت : واى بر تو ، شگفت از آن كس نيست كه در اذان بىهوش گردد ، شگفت از آن است كه هنگام اذان نميرد . ابو يزيد يك بار در مناجات گفت : خدايا از تو از همهء دنيا و آخرت دو چيز مىخواهم : يا مرا بدل ايشان گردانى از همهء مردم كه مىخواهى عذابشان كنى ؛ يا ايشان را به من ببخشى . اگر مرا به جاى ايشان عذاب كنى ، اين در برابر دوستى من به تو اندك است ، و اگر ايشان را به من ببخشى ، اين نيز در برابر ( در كنار ) رحمت تو اندك است . ص 212 ، س 15 : وَ مَنْ كانَ فِي . . . هركه در اين جهان از حق ديدن نابينا است ، او در آن جهان نابينا است . ص 212 ، س 25 : يا با حفص الحداد . . . اى ابو حفص ، يارانت را به آداب سلاطين ادب آموخته‌اى . گفت : نه اى ابو بكر ، بلكه درستى عنوان دليل بر درستى مطالب كتاب است . ص 213 ، س 26 : و اما احمد بن . . . اما احمد بن خضرويهء بلخى ، از او پرسيده شد : نشانهء محبت چيست ؟ گفت : سه چيز : هيچ چيز در دو جهان در دلش بزرگ ننمايد ، زيرا او پر از ياد خداست ، و هيچ تشنگى ندارد مگر خدمت به خدا ؛ زيرا ارجمندى اين جهان و آن جهان را جز در آن نمىبيند . و خود را ناآشنا مىانگارد و غريب ، اگرچه در ميان كسان خود باشد ؛ زيرا هيچ كس با او در خدمت محبوبش موافقت نمىكند . ص 215 ، س 5 : سلونى عما . . . آنچه به نظرتان مىرسد از من بپرسيد .